
کمال زندهگی
==============
اگر ظاهرپرستی را به گیتی
خزان، آیینهی افسردهگیهاست
وگر در دیدهی افسردهجانی
گلستان مظهر پژمردهگیهاست
مرا هنگامهیی در سینه گرم است
که شرحاش در رموز دیدهگیهاست
تامل! کاین هم از پیچیدهگیهاست
نگاهها نارسا افتاده، ور نه:
شما ای منکران! اهل یقینید
وفاجویانه گر باری به بوستان
به یادِ جلوههای گل نشینید
به پای گُلبن خشکیدهی باغ
عزیزان مرگ بلبل را ببینید
درین مردن کمال زندهگیهاست
اگر گُل جامه بر کند و ز خود رفت
وگر بلبل پر و بالش جوان ریخت
عجب نبؤد برای جلوهی نو
لباس کهنهی خود میتوان ریخت
ولی باید به این غم سوخت کز جهل:
توانا برگ و بارِ ناتوان ریخت
همین انگیزهی رنجیدهگیهاست
ز آهی ناتوانان خیره سوزد
به گیتی گر چراغ آسمانی
روانها تیره ابری مینماید
همی در آسمان زندهگانی
گُل باغ تمنای بشر راست
نفسهای خودش باد خزانی
نگه کن این نه از نادیدهگیهاست
گُل افسرده ، روح ناتوانیست
که شمع آسا به گور آرزو سوخت
بنازم مشرب مرغ دلی کو:
چو پروانه به ذوق جستجو سوخت
بهاری را به آثار خزان یافت
ز خود رفت و دماغ گفتگو سوخت
همینجا؛ جای از خود رفتگی هاست
بارق شفیعی
کابل
/۸/١۳۳٧
اگر ظاهرپرستی را به گیتی
خزان، آیینهی افسردهگیهاست
وگر در دیدهی افسردهجانی
گلستان مظهر پژمردهگیهاست
مرا هنگامهیی در سینه گرم است
که شرحاش در رموز دیدهگیهاست
تامل! کاین هم از پیچیدهگیهاست
نگاهها نارسا افتاده، ور نه:
شما ای منکران! اهل یقینید
وفاجویانه گر باری به بوستان
به یادِ جلوههای گل نشینید
به پای گُلبن خشکیدهی باغ
عزیزان مرگ بلبل را ببینید
درین مردن کمال زندهگیهاست
اگر گُل جامه بر کند و ز خود رفت
وگر بلبل پر و بالش جوان ریخت
عجب نبؤد برای جلوهی نو
لباس کهنهی خود میتوان ریخت
ولی باید به این غم سوخت کز جهل:
توانا برگ و بارِ ناتوان ریخت
همین انگیزهی رنجیدهگیهاست
ز آهی ناتوانان خیره سوزد
به گیتی گر چراغ آسمانی
روانها تیره ابری مینماید
همی در آسمان زندهگانی
گُل باغ تمنای بشر راست
نفسهای خودش باد خزانی
نگه کن این نه از نادیدهگیهاست
گُل افسرده ، روح ناتوانیست
که شمع آسا به گور آرزو سوخت
بنازم مشرب مرغ دلی کو:
چو پروانه به ذوق جستجو سوخت
بهاری را به آثار خزان یافت
ز خود رفت و دماغ گفتگو سوخت
همینجا؛ جای از خود رفتگی هاست
بارق شفیعی
کابل
/۸/١۳۳٧
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر