۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

غزل



می آمده بود و در به در در می زد

بر کلبه ی کوچک دلم سر می زد

جز باده کسی سراغ دل را نگرفت

آن روز که غم به سینه خنجر می زد

بنشین

========
آمدی راحت جانم بنشین
بنشین سرو روانم بنشین
تو بیا شکوه ی دل باز کنم
گر چه دانم نتوانم بنشین
بنشین تا به رخت برگ گلم
ژاله از دیده فشانم بنشین
بنشین و بنشان جوش و خروش
از دل و روح و روانم بنشین
تا که بینم نظری روی تو را
بنشین راز نهانم بنشین
بنشین ازدل (سرخی)غزلی
بشنو شعر روانم بنشین

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر