۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

غزلي جديد از استاد

به رحمتي كه خداوندگار من دارد
اميد ها دل اميدوار من دارد
نه نيم غمزه علاجم نمي كند ؛ ورنه
دواي دردو غم بي شمار دارد
ز بي قراري من گرچه واجب است ولي
فراغتي ز دل بي قرار من دارد
به ديگران زلب خويش باده پيمايد
كجا دلش خبري از خمار من دارد؟
اگر تو فاضل و فرزانه اي طلب داري
مجو زغير ؛ كه شهر و ديار من دارد
ز بعد (نظمي ) شيرين سخن نخواهي يافت
كسي كه خامه ي معجز نگار من است

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر