۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

غزلی از استاد نظمی


غزل

=============


نكردم بـس كه تدبير دل ديـوانـة خـود را

فكندم بر زبـانها عاقبت افسـانـة خـود را
نديدم گرمي بازار خويـش از كودكان ، ورنه

از اين ديوانه‌ تر مي‌خواستم ديوانة خـود را

تو را اي شمع! آخراين غرور وسركشي‌ها چيست؟

كه پر نگشوده خاكستر كني پروانـة خـود را

بگو با مي فروش از يك قدح سرمست نتوان شد

به رندان وقف كن امشب خم و خمخانة خود را
ز چرخ سفله‌پروركام خويش اي دل!چه مي‌خواهي؟

برو ! ضـايع مـگردان هـمت مـردانة خـود را

گـر آن حور پريـزاد از درم روزي فـراز آيــد

به حسنش خوشتر از جنّت كنم ، كاشانة خود را

به « نظمی»ساقي امشب از كدامين باده پيمودي؟

كـه گم كردم به يك پيمانه ، راه خانة خود را

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر