۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

چند غزل جدید

مِیْ فروش

آن چنانم سرخوش از پیمانه های می فروش
سرخوشان بردندم از میخانه تا خانه به دوش
زاهدان را چون غم پیمانه و میخانه نیست
پیکی از سوی تو آمد باده نوش و پرده پوش
دیدمش بر شیشه ی شب می زند انگشت غم
در گشودم تا فرود آید درون دل خموش
گفتمش ما باده نوشان ، بیدلانیم! تا کجا
سرّ دل دانیم و آریم جان خفته در خروش
از دلم تا دلْسِتان روی تو خواندم غزل
زان غزل آمد به مکتب خانه ی این دل سروش
عارفی در میکده نقش ترا در جام ریخت
سینه زان پیمانه آمد هم چو باده در خروش
من ز کوی دوستی با تو زدم نَرْدِ صفا
بگذر از خویش و از این خوان صفا یک جرعه نوش
گفته بودم خود پرستی رسم نا اهلان بُود
باده را جانا پرستم تا که جان آید به هوش
گر که "راسخ" مِیْ نخورده باده اش بر باد شد
هم چو ( سرخی ) سر خوش است از باده ی پیمانه نوش
"ا سرخی و خانم ژیلاراسخ"


دلْسِتان ( سروده ی ژیلا راسخ )

از دلم تا دلْسِتان روی تو خواندم نوای های وهوی

هوی درویشان شنیدم یا علی ویاعلی گشتم خموش

می فروشان دل نیفروزند ودلهاشان بسوخت

پیکی از سوی تو آمد دین ودل را کرده نوش

من ز کوی دوستی با تو زدم نَرْدِ صفا وبیدلی

شرط درویشی نباشد تاکه دل هارا بگردانی خموش

بر خدایم شکوه بردم تا که یـارب یاربم را بشنوی

نِیْ در این دشت ستم آیی و بر جانم زنی چوب فروش

گفتمش ما مِیْ فروشان بیدلانیم! دل کجا آید بکار

سرّ دلها او فقط داند و ما در یوزه گانیم و بگوش

عارفی در میکده نقش ترا در جــــــام ریخت

جام عشقت، نقش جان کردیم و از،نوش تو نوش

گفته بودم خود پرستی رسم نا اهلان و نامردان بُود

ما دراین منزلگه اخلاص بیداریم و پیوسته بهوش

یارب این مستان و میخواران همه اهل دل اند

در حَرم حُرم ترا دارند و در مستی زنند بانگ سروش

گر که راسخ مِیْ نخورده باده اش بر باد شد

این سر شوریده و آن مستی اش هم برده هوش

ژیلا۲۰۱۰/۷/۳۱
نوشته شده در ساعت توسط

http://www.jilarasekh.com/

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر